.....

پ.ن 1: خیلی حرف داشتم ولی همش پرید.

پ.ن 2: تو پست قبلی و پستهای قبلی فهمیدم یه عده هستند که ازم بیزارن!! من این طور فک می کنم. اینو اصن دوست ندارم.

پ.ن 3: اولا که این وبلاگو راه انداختم دوست داشتم فقط واسه دل خودم بنویسم اما ...

پ.ن 4: از آقای امیر حسین( شاستلی) تشکر می شه. به خاطر اینکه وبلاگ نویسی رو ایشون انداختن به ذهنم. حیف که دیگه اون وبلاگش  که دوس داشتم به روز نمی شه ( خدا باعث و بانیشو ...)

پ.ن 5: این آخرین پست این وبلاگه.

پ.ن 6: و اینم آخرین پ.ن ! موفق باشید.

+ نوشته شده توسط بچه قمی در 89/03/05 و ساعت 12:25 |

امروز استادمون سر کلاس سوسک شد!!! بخشید که با این لحن حرف می زنم .

امروز تا اومد به آقایی بد و بیراه بگه ( یعنی گفت عالم ... ) پاش پیچ خوردو از اون بالای سکو افتاد پایین . بچه ها خندیدن اما من نخندیدم و فهمیدم که نباید با هر کسی شوخی کرد!!! و دلم براش سوخت که با این سن و سالش ( حدودن ۹۸ ، مهسا می گه) هنوز خوب رو  از بد تشخیص نمی ده .

بعد از خندیدن بچه ها یک باد عحیب و غریب شروع شد که من نتیجه گرفتم به خاطر کار استاده. خدا قهرش گرفته . شروع کردم از جانب استاد به غلط کردن !!!

باد که خوابید استاد از رو نرفته این دفعه گیر داد به دکتر محمود ! منم گفتم از رو نمیری؟ خدایا سوسکش کن . یه دفه دیدیم نفس استاد بالا نمیاد هر از گاهی این طور می شه.( گفتم که سنش زیاده )

خلاصه که به خیر گذشت . شاید که درس عبرتی بشود برای دیگران!!!

پ.ن ۱ :این داستان عین واقعیت بود .

پ.ن ۲: می خوام داستانش کنم بدم کلید اسرار نشونش بدن!

پ.ن۳ :آهای!  با شمام . ما آقای خامنه ایمون رو مثه امام زمان می دونیم !!! پس نظر دیگه ای بدید. اینا تکراریه! 

+ نوشته شده توسط بچه قمی در 89/02/30 و ساعت 15:31 |

۱. اعصاب نمی ذارن این راننده سرویس ها برای آدم . نشسته چایی می خوره من باید از اون سر پیاده بیام .( باجی اون دفه عصبی شده بود با لگد زده بود به درش !)

۲. با دوستی حرف کتاب بود که وقتی فهمید زویا پیرزاد می خونم گفت این چه کتابایی که می خونی . زویا ، مویا ، م مودب ور ! از فحش بدتر بود برام.

۳. برای دوست بالایی : عصبی شدم که نوشتم.

۴. امروزرناهار مهمون بودم که کنسل شد . خب شد کادو نخریدم  !!!

۵. به مهدی فرجی علاقه مند شدم ( به شعراش) روسری باد را تکان می داد ، اسم کتابش . از نمایشگاه خریدمش.

۶ . وقتی عاشقم و حبک ! یاد نزار قبانی افتادم .

۷.خاله ام بهم گفت تابلو که اینارو خودت می نویسی ، مثه خودته. برام جالب بود.

۸. امروز تا ساعت ۱۰ :۱۰ نشستیم استاد نیومد . من گفتم می رم از حضور غیاب بپرسم میاد یا نه . گفتن تا نیم بشینید احتمالا میاد . منم اومدم تو کلاس گفتم بچه ها استاد نمیاد پاشید برید. با هانیه اومدم سایت . الانم که اینا رو نوشتم . خدا کنه نیومده باشه !!!! 

۹. بعدن نوشت: یکی از دوستان پیش بینی ما رو کرده :بچی قمی در چند سال آینده

+ نوشته شده توسط بچه قمی در 89/02/28 و ساعت 11:23 |

۵شنبه ها ۸ صبح که با استاد شاهرخ وند  کلاس داریم بهترین روز زندگیمونه!! ( سر کلاس دیدم که داشت چند تا از وبلاگای بچه ها رو می خوند ، گفتم شاید اینجا رم بخونه !!!)

از اونجا که استاد، فرد خیلی مهربونیه ! ما سه تا، اسم استاد رو گذاشتیم شاهرخ خان!!! ( چون به سمیرا که فامیلیش گل محمدی می گه شیرینی دانمارکی! )

دیروز که ( کلاس جبرانی بود) سر یکی از آزمایشمون گیر کردیم رفتیم پیش استاد. سمیرا با پرستیژ خاصی که همیشه داره گفت : جناب شاهرخ خان یه سوالی داشتیم .

من که دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم پریدم پشت پرده! ( آخه کلاسمون که در واحد برادرانه پرده پیچی شده ! که یه وقت برادری چشمش به نامحرم نخوره ) 

خلاصه که خود سمیرا تا آخرش که بیاد پیشمون نفهمیده بود چی گفته . استادم همین طور ( به خیر گذشت)

پ.ن اخلاقی : آدمی یه روز رسوا می شه .

پ.ن ۱ : می دونم که خیلی چرت نوشتم دلیلشو فقط این بود که یه پست می خواستم بذارم که از ناراحتی در آم.

پ.ن ۲: چون که عکس پست قبلی رو با کلی دردسر اسکن کرده بودم ! زدید تو ذوقم.

+ نوشته شده توسط بچه قمی در 89/02/22 و ساعت 10:57 |
!

+ نوشته شده توسط بچه قمی در 89/02/21 و ساعت 20:6 |
با اصرار مسئولین دانشگاه قم انجام شد :

عکس یادگاری آنها با دو فعال فرهنگی ، هنری، ورزشی، علمی، وبلاگ نویس خوش ذوق و خوش خنده!

( به دلیل بعضی مسایل عکس حذف شد )

پ.ن ۱ : نیش باز سرکار خانم بغض کال به دلیل ذوق ایشونه.

پ.ن ۳ : از سمت راست  خانم افشاری( دبیر کارگروه فرهنگ ) ، آقای گندم کار ( قائم قام دانشگاه) ، آقای دانش شهرکی ( معاون رییس دانشگاه! ) . .

+ نوشته شده توسط بچه قمی در 89/02/12 و ساعت 16:29 |

برای آزاده و معصومه( صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستام ) و با معذرت خواهی از سپیده و ترانه :

 

همه ذرات جان پیوسته با دوست

همه اندیشه ام اندیشه اوست

نمی بینم به غیر از دوست اینجا

خدایا این منم یا دوست اینجا؟!!!

                                              « فریدون مشیری»

 

پ.ن : این روزها از دست دوستان نزدیکم بد جور دلگیرم .

 

+ نوشته شده توسط بچه قمی در 89/02/07 و ساعت 17:58 |

 ؟؟؟ چیستان ؟؟؟

یه وانت که دونفر جلو نشسته اند  برای شما که تو پیاده رو قدم می زنید بوق و چراغ می زنند و خواستار رساندن شما به منزلند !

شما اگه بلا به دور، خواستید سوار شید کجا می شینید؟؟؟

پ.ن : حرف واسه آدم در نیاریدا.

پ.ن 2: شانس رو می بینید تو رو خدا !!!

+ نوشته شده توسط بچه قمی در 89/01/31 و ساعت 15:22 |

دو پسر جوان رو به دوربین :

1. موقع حرکت...

2. که بره نماز بخونه ...

1. تا این که راننده قطار وای نمیسته و ...

2. ما فکر کردیم که خوب ....

1. این می تونه بشه دیگه ...

2. حتما شده...

1. که خودتو از پنجره ی قطار بندازی بیرون !!!

صدای پسر 1:

آیت الله خامنه ای هم روزی ، روزگاری در روز روشن ، راست و حسینی رو به آحاد ملت ایران گفت :

عراق رفته بودیم ، به سفر عتبات مشرف شده بودیم . هر کاری کردیم برای نماز صبح نایستاد ، توقف نکرد . بنده مجبور شدم اواخر قطار خودمو بندازم بیرون!!!

در آخر آقا را نشان می ده که رأیش رو داخل صندوق می ندازه و یک آهنگ مسخره هم روش گذاشتن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن 1 : فقط یه مقدار از یه کلیپ ساخته صدای آمریکا بود!

پ.ن 2 : تیکه ی آخر از سخنرانی آقا بود که جا به جا کرده بودن . ملت را چیز فرض کردن .چیز خودتانید!

پ.ن 3 : به دوستی قول داده بودم سیاسی ننویسم . آقای دوست !آدم یه چیزایی می بینه که نمی تونه ساکت بشینه.

پ.ن 4 : لطفا نگویید که استهزا می کنم!!!

+ نوشته شده توسط بچه قمی در 89/01/24 و ساعت 11:51 |
13 بدر من!
+ نوشته شده توسط بچه قمی در 89/01/15 و ساعت 14:26 |